حرفهای دلم

خوشحالم
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸
 

سلام دوستان

خسته شدم اینقدر غر زدم و ناله کردم عصبانیولی امروز خوشحالم (ته دلم ها) اتفاق مهمی هم نیافتاده ولی تصمیمهای بزرگی برای زندگیم گرفتم و براش برنامه ریزی کردممتفکر امیدوارم موفق بشم تمام سعی ام را خواهم کرد خدایا کمکم کن قلب

من هستم، توانایی دارم، پس می توانم و از زندگی لذت می برمبغل

راستی خوشحالیم علت دیگه ای هم داره آخه سه روز بعد و از عاشورا رو هم مرخصی گرفتم و می رم برای نه روز تعطیلیهورا البته این هم بی ربط با برنامه ریزیم نیست و کلی کار دارمبای بای


 
comment نظرات ()
 
یلدا
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸
 

یلدا،بهانه ای برای باهم بودن با دلی مهربان و یک دریا عشق، امشب از باهم بودن لذت ببریم شاید فردا دیر باشد

باورم نمی‌شه امسال دیگه پدر بزرگی نیست که توی خونه کوچک و باصفا و پر مهرش منتظر ما باشه و هندوانه خریده باشه به چه بزرگی که بهش بگیم به خدا ما راضی نیستیم این به این سنگینی رو بغل کنی برای ما بیاری و با لبخندی مهربون بگه همین که شما اینجا سر هندوانه خورن سر و صدا کنید شاد باشید من خوشم یاد پارسال افتادم که چه دردی می کشیدی و امسال چه آرام خوابیدی اگر می دونستم درست چهار روز دیگه پر می کشی و ما رو برای همیشه در حسرت میذاری کمپوت و رو دستت نمی دادم و به این راحتی خداحافظی نمی کردم گفتم دیگه چیزی نمی خوای با اون حالت تشکر پرو پیمونت رو کردی گفتی نه برو باباخوش باش و دریغ که نمی دونستم خوشی ما چقدر زود تبدیل به عزا می شه

 آنکه آرام گرفتست تویی                                    

آنچه آرام نگیرد دل ماست

                                            روحت شادافسوس


 
comment نظرات ()
 
جدیت با احترام
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۸
 

چه قدر محکم ایستادن و با قاطعیت پیگیر خواسته ها بودن کارسازهلبخند 

خوب دیگه کاسه صبرم لبریز شد و محکم ولی بااحترام جلوی آقای همسر قد علم کردم و هی جوابهایی هم گرفتم بسی خوش آیند البته این نسخه فقط برای مدتی کارایی داره و هر چند وقت یکدفعه باید تجدید بشه آقای همسر چند کاری رو که تقریباً یکسال و نیم که امروز و فردا می کرد انجام داده و رویه زندگیش و تغییراتی داده مثل خوابیدن و بیدار شدن و تلویزیون دیدن و...... خلاصه تربیتهایی که قبلاً باید انجام میشده من با خون جگر دارم انجام میدهم خدایا کمکم کن و بهم صبر بده تا کم کم  برنامه های زندگی رو درست کنم

مامان‌ها خواهش می کنم بچه هاتون رو با مسئولیت بار بیارید و برنامه ریزی یادشون بدید بعداً نگید این از بچه‌گی همینطور بود آخه اینهم شد حرف بچه که همیشه بچه نمی مونه که شما از پس زندگی و خواسته هاش بر بیاید باید یاد بگیره خودش کارهای خودش رو انجام بده

البته اشتباه نکنیدها آقای همسر خدا رو شکر به دلایلی مستقل تر از خواهر و برادرشه فقط بلد نیست درست برنامه ریزی کنه و همیشه خدا وقت کم داره گاهی خیلی دلم براش می سوزه

خلاصه که فعلاً کاملاً جدی شده ام حتی با خودمنیشخندبای بای


 
comment نظرات ()
 
چه فرقی می کنه
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۸
 

توی دنیای به این بزرگی که حتی یک قطره در برابر دریا هم نیستم برای سایرین چه فرقی می کنه من در چه حالیم

چه فرقی می کنه که روزهام داره روز به روز یکنواخت‌تر و کسل کننده تر می شه

که حتی به عادت کردن هم دارم عادت می کنم چیزی که همیشه ازش فرار کردم عادت

من عاشق هیجان و لذت بردن بودم اما با زندگی در کنار کسی که هیچ چیزی تو دنیا براش فرق نمی کنه و از همه چی به یک اندازه لذت می بره و به عادت کردن اعتیاد داره چکار می تونم بکنم جز اینکه حتی به سکوت من هم داره عادت می کنه و شاید پیش خودش می گه عجب دختر خوبی شده اونم داره به این زندگی عادت می کنه و آهسته می ره آهسته میاد و افتاده تو روزمرگی

نمی دونم که آیا هنوز هم تلاش کنم برای زندگی شاد و پر هیاهو یا منم عادت کنم به هرچیز که پیش آید خوش آید

هر چند چه فرقی می کنه.............

برای همه تعطیلات خوبی آرزو می کنم ما که تفریح کردن یادمون رفته آخه همسر گرامی در طلب آسایش در منزل هستند با سایتهای اینترنتی


 
comment نظرات ()
 
می نگاریم
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸
 

سلام به روی ماه همه

اینقدر بدم می یاد می رم به وبلاگی سر بزنم می بینم اوووووووووه مدت هاست خبری ازش نیست آخه بابا دو کلمه نوشتن مگه چکار داره تنبلی هم حدی داره (رو که رو نیست ماشاالله نیشخند)

خوب از کجا بگم که خیلی سرم شلوغه کلاس ثبت نام کردم هوا تا و خدا رو شکر اینقدر هزینه هاش بالاست که آدم دلش نمیاد دو در کنه و نره خلاصه اینجانب تصیم گرفتم کنکور کارشناسی ارشد اونم با تغییر رشته شرکت کنم و سخت مشغولم کلاس زبان هم که بجاست برنامه بچه دار شدن سر جاشه و کار و بار زندگی هم که هست اخلاق گند استرسی بودن و خود خور بودن و عجول بودن منم که سر جاش خوب آدم کم میاره و دو روزی گرفتار بیمارستان مراقبتهای ویژه و این حرفها می شه و آخر سرم وقتی حسابی حال جیبت جا اومد می گن خدا رو شکر مشکلی نداری فقط مواظب باش و بی خیالی طی کن آخه مگه می شه  داروی بیعار و بی دردی سراغ دارید هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم  بی خیال بابا فعلاً که رو دور سینوسی شاد و غمگینی سیر می کنم الان هم روی خط افقی نمودارم

تو این مدت اون کوچولوهایی که گفته بودم یکهو کنج دل ماماناشون لونه کرده بودن از اون کنج دل کندن و چشم و دل مارو روشن کردن وای یک از یک نازتر مهدیار و رادمهر و آوا  آرزوی بهترینها رو برای خودشون و مامان باباهاشون دارم

اتفاق بدی هم که افتاد این بود که زن عموی ساده دل من بعد از تحمل کلی مصیبت که برای هر کی تعریف کنی نشناخته اشکش سرازیر می شه به آرامش ابدی رفت و عموی مظلومم به درد و غماش اضافه شد و تو سن 60 سالگی موند با یک پسر بچه 10 ساله خدا آخر و عاقبتش رو خیر کنه

سعی می کنم زودتر بیام خجالت بابازرین جان توکه آدم و خجالت زده و غیرتی می کنی خوب یکم زودترچشمک


 
comment نظرات ()
 
بازی
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸
 

سلام

زرین تاج جون همه رو به یک بازی قشنگ دعوت کرده و منم سریع لبیک گفتم و برای هر کلمه چیزی که به ذهن می اومد نوشتم منم هر کس که اینجا رو می خونه به بازی دعوت می کنم

دریا: دلی به وسعت دریا
قهوه:بوی خوب تلخی.
غرور: محکم و استوار

مدرسه: محدودیت
دفتر مدیر: جایی برای صاف و خبردار ایستادن

آب گوشت: خوردن و ترکیدن .
قرمه سبزی: به به چه عطری

ریاضی: یک استاد نمونه بنام فرشاد روحش شاد !
آهنگ: حس و حال آدم توی اون لحظه

ماه رمضون: سحرش رو خیلی دوست دارم
استخر: نشاط واقعی عاشقشم

روزنامه: فقط تیترهاش

کودکی:پاکی و شیطنت و رویاهای توی سرخیال باطل

قزوین: یک اردوی بازدید از شهرک صنعتی از طرف دانشگاه یادش به خیر

دروغ:ج×م×ه^و$ری× اس#ل#ا#می

لیسانس: کاغذ پاره
فوتبال: دیوونه خونه ۲۰ نفر دنبال یه توپ!!! کاملً با زرین تاج جون موافقم دیوونه تر از اونها کسایی که پشت یک صفحه شیشه ای خودشون رو دارن می کشن

قانون: با توجه به جایی که دارم زندگی می کنم متنفرم ازش

پرواز: در اوج بودن
اشک: نمی دونم چرا هر وقت که نباید بیاد سرازیر می شه
ازدواج: استقلال و عشق

وبلاگ: یک جای دنج برای خود خودت

شب:آسمون پر ستاره

زندگی:منم دوست دارم طولانی باشه خیلی زیاد.
عشق:زیباترین حس

هلو: زبری ظاهری که درونش پر از لطافته
تحصیل: کسی رو آدم نکرده

 خارج: آز×اد×ی بدون وطن

خواب:بهترین لذت هستیخواب

اینترنت: خیلی ها رو بیچاره و رسوا کردهچشمک

مجلس: جایی که لزومی نداره کار کنی و یا فکر کنی، فقط پولش رو بگیر حالش رو بکن (گور بابای مردم و مملکتافسوس)

سال ۸۸: سال پر حادثه
کلم پلو: بد بو و خوشمزه
کتاب:خوبه ولی نه هر کتابی و هرچی می گه وحی منزل نیست(چون توی کتاب نوشته پس درستهسبز)

 


 
comment نظرات ()
 
شرمندگی
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸
 

سلاملبخند می دونم که غیبت طولانی داشتم و معذرت می خوام نمی دونم چرا نوشتنم نمی اومد ولی خوب دیگه باید تبلی رو کنار بذارم و از دوستان خجالت بکشم شرمندهبازنده

احساس می کنم آخه روزمرگی هم نوشتن داره ولی خوب اگر یک ذره ذهن خلاق داشته باشی و دلی پر شور می تونی بنویسی از همین الان الان تصمیم گرفتم حداقل هفته ای یکبار بنویسم خیال باطلهمونطور که من از نوشتن دوستان خیلی خوشحال می شم شاید شاید کسی هم دلش بخواد به من سری بزنه و منم که شرمندهخوب دیگه با این ملامتهایی که خودم نثار خودم کردم حتماً من رو بخشیدید بریم سر اصل مطلب

توی این مدت یک اتفاق خیلی مهم تو زندگیم افتاده که فکر می کردم خیلی ناراحت کننده و کسالت آور باشه اما وقتی رسید دیدم نه بابا دل آدم باید جوون باشه و اینها یک سری اعداد و ارقام قراردادیه وای 4 مرداد دهه سوم زندگیم هم تموم شد و سی ساله شدم گریهسیییییییییییی سال یادمه بچه بودم چقدر آدمهای سی ساله بزرگ بودن و فکر می کردم عمری ازشون گذشته اما الان می بینم بیچاره ها تازه اول جوونیشونه و کلی امید و آرزو دارن و کلی برنامه مثلاً تازه می خوان مامان بشن درس بخونن کلاس نقاشی می رن اوه ه ه ه ه چشمک

از مامان شدنم بگم که هنوز چشم انتظارم تا بالاخره بهم لبیک بگه و افتخار مادر شدن نصیبم بشه تا خدا چی بخوادبغل

خلاصه اینکه خدا شکر شاد شاد شادم و زندگی می گذرد

قول می دم ایندفعه زود بیام

بر می گردم (سنجد)نیشخند

راستی خبر دارید آخرین جمعه ماه رمضان قراره تمام خیابانهای تهران آسفالت بشهچشمکنیشخند


 
comment نظرات ()
 
اولین نامه
نویسنده : پرشین بانو - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸
 

عزیزترینم  سلام

این اولین یادداشت من برای توست برای تو که هنوز وجود دنیایی نداری ولی لحظات تنهایی مرا پر کرده ای و لحظه به لحظه به تو فکر می کنم به توکه با تمام وجود تصمیم گرفتم به این دنیا دعوتت کنم دنیایی پر از زیبایی و زشتی و عشق سرشارم را نثارت کنم عزیزم اگر تاکنون برای داشتن تو تردید داشتم بخاطر این بود که زشتیهای دنیا را بزرگ می دیدم و در این باره احساس گناه و خودخواهی می‌کردم احساس می کردم اگر بخاطر خودم تو را به دنیا بیاورم بزرگترین ظلم را به تو روا داشته ام اما عزیزکم این پدرت بود که با تلاش بسیار زیباییهای دنیا را به من نشان داد و با کمک دوستان خوبی که در این دنیای مجازی یافتم فهمیدم دنیا بسیار بزرگ و زیباست و دنیای زیبا را من،تو و..ماها باید بسازیم و همیشه سعی کنیم نیمه پر لیوان را ببینیم عزیزم امیدوارم هر چه زودتر دعوت مارا لبیک بگویی و دنیای زیبا و پر عشقمان را زیباتر کنی من تورا به این دنیا هدایت خواهم کرد و امیدوارم همانند پدرت با دلی دریایی بتوانی از ذره ذره این دنیا و زندگی با دیده مثبت بنگری و لذت ببری و ما تمام عشق و زندگی زیبایمان را نثارت خواهیم کردد.

قلبهمیشه عاشقت خواهم بودقلب


 
comment نظرات ()